پرنده من !

......راه رفتن خوب است . همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه تاکسی گران تمام می شود . وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود. اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی . اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی . برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابانها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی . وقتی جوانی . وقتی پیری. وقتی هنوز بچه ای . هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه و برای توقف بعدی باید راه رفت . ....

■

.... کسی که پرنده اش از جایی پر بکشد ، مشکل می تواند همان جا بماند در خانه خودش هم غریبه می شود.

آیا من هم پرنده ای دارم؟!

.......................................................

یک کم توضیح:

 

·          بخشی از  داستان پرنده من نوشته فریبا وفی

 

·         حال و هوای من این روزها این طوریه!!

 

 

دلتنگی های nمرتبه شدید

 

روی دیوار های شهر دلتنگی های آدم ها حک شده

روی زمینهای خاکی .. ،توی آبهای راکد جویها

خستگی های ما تکرار می شود

تمام روزهایم را می شمارم

365 روز گذشت

بهار است ! فصل گل! فصل زیبایی !

روزهایم خاکستری می شوند !

  

من این پایین توی راه پله های تمام آپارتمانهای شهر

روی سکویی در اتوبانی دور

روی زمین های خاکی فراموش شده نشسته ام

و تمام روزهایم را پشت شیشه های عینکم مرور می کنم:

"همین کوچه لعنتی

بادیوارهای آجری

و خانه های نا همگون

مرا به گذشته می برد . "

 

این خستگی ها .. این روزهای تکراری ، نه .. اصلا پایانی ندارد

شب خفقان مرگ است

 و زوزه  سگها

هیچ فرجامی را نوید نمی دهد!

 

...و خسرو شکیبایی هم رفت .

                                 

                           "روحش شا د"

شاعران ذات اندوهگین انسان را می سرایند

"شعری از زنده یاد رضا شهید ضیایی"

 

شاعران ذات اندوهگین انسان را می سرایند

فیلسوفان کتاب مقدس تردید را

و فاجران حدیث دربه دری را

□□□

دل  ما و شما

دل ما و جهان

دل اندوهگین ما و تعزیه گردانانی          

که از کنار این دریچه می گذرند

از خطوط موازی از کنار شما و جهان

□□□

بگذار لالایی گران در لیالی ملول

اوسانه ی تنهایی ما روایت کنند

ما را ذات اندوهگین انسان را

وقتی کنار خطوط موازی

            از هوش می شویم

                        خاموش می شویم

                                    فراموش می شویم.

 

 

برای همینه که من همیشه سرگردونم !

 

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم یک خلاء  بزرگ توی وجودم احساس کردم اون موقع 14 سالم بود که این موضوع را فهمیدم ، خیلی گریه کردم غش و ضعف کردم اما فایده ای نداشت مُرده که بر نمی گرده باید صبور بود و جای خالیشو یک جورایی پر کرد .

خانم بدیعی فکر می کرد که من عاشق شدم و دائما این مسئله را تکرار می کرد : (ناقلا عاشق شدی ؟ چرا مخفی میکنی ؟ چشات دروغ نمی گه ؟)

مامان نوی سرش می زد و می گفت ، نه ، مرتد شده ، الهی خیر نبینه اونی که تو رو به این روز در آورد ،  تو آخرش با این کارات مارو نابود می کنی ...

بعد به این نتیجه رسیدند که من دیوانه شدم و بردنم پیش یک روانپزشک اونم یک نگاهی به سرو وضعم انداخت و گفت کاملا مشخص و واضحه که ، یک شوکه ، خیلی خطرناکه هر طوری شده مشغولش کنید البته نذارید کتاب بخونه. حواسشو پرت کنید ، نذارید از هیچی سر در بیاره !!!

□

از همون زمان،  همش به خاطر نبودنش گریه می کردم ، راستش   بین خودمون باشه، خیلی گشتم یک جایگزین پیدا کنم اما پیدا نشد که نشد ... تا حالا هم هیچ کسی نفهمید که نیچه راست می گفت که خدا مرده  برای همینه که شب و روزام با هم قاطی شدند برای همینه که من همیشه سرگردونم !!!!

 

                                         

دیگر شب است .

  نه ، من نه آنم ، آنکه مویه می کند دیگری است

من تاب مویه نداشتم

ماهوت های سیاه را رها کن تا آنچه را پیش آمده بپوشاند

بگذار چراغ ها کوچ کنند               

             ! دیگر شب است                                       

   (آنا آخماتوا)                                                                 

زیستن سخت ساده است ....

 

ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر قلتکی می رود          

 "و گفتن که سگ من نبود "

ساده است ستایش گلی و چیدنش

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسان دوست داشتنش بی احساس عشقی       

"او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نیمه شب است "

ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران

زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زیم . 

باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم .    

شعر از مارگوت بیکل ، ترجمه احمد شاملو  

17 دقیقه بامداد

 

 

از ترس اینکه کلید گم شود آن را محکم توی مشتش گرفته بود . همیشه هراس این را داشت که پشت در بماند و کسی در را برایش باز نکند یا بی موقع بازکند . بی تابانه در را  باز می کند ، کسی نیست .

پشت در باد مهاجم پیچ و تاب می خورد .

در بسته می شود . کلید تو دستهای زن عرق کرده بود ، نفسی عمیق می کشد . گرد و غبار سرفه اش  می اندازد .