دلتنگی های nمرتبه شدید
روی دیوار های شهر دلتنگی های آدم ها حک شده
روی زمینهای خاکی .. ،توی آبهای راکد جویها
خستگی های ما تکرار می شود
تمام روزهایم را می شمارم
365 روز گذشت
بهار است ! فصل گل! فصل زیبایی !
روزهایم خاکستری می شوند !
من این پایین توی راه پله های تمام آپارتمانهای شهر
روی سکویی در اتوبانی دور
روی زمین های خاکی فراموش شده نشسته ام
و تمام روزهایم را پشت شیشه های عینکم مرور می کنم:
"همین کوچه لعنتی
بادیوارهای آجری
و خانه های نا همگون
مرا به گذشته می برد . "
این خستگی ها .. این روزهای تکراری ، نه .. اصلا پایانی ندارد
شب خفقان مرگ است
و زوزه سگها
هیچ فرجامی را نوید نمی دهد!
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷ ساعت 15:44 توسط سمیه گروسی نژاد
|
پیاده روی های طولانی من پایانی نداشت