پی
- ما برای معالجه شما باید طبق قوانین خودمان رفتار کنیم ..
حرفش را زد و من داشتم برای خودم حلاجی اش می کردم " به هر حال قوانین پزشکی هر چی باشد هدفش بهبودی انسان است .پس چیز بدی نخواهد بود."
و بعد ادامه داد : برای عمل باید یکی از چشماهایتان را در اختیارم قرار دهید .انتخابش هم با خودتان هست .
هر چه بیشتر توضیح می داد کمتر متوجه منظورش می شدم.. گفتم اشکالی ندارد با چشم راستم شروع کنید و هر کاری که لازم است انجام بدهید.
وسیله ای مانند کلت کمری را از کشوی میزش در آورد و به سمت چشم راستم شلیک کرد .چیزی شبیه یک پنبه آغشته به داروی بی حسی به پوستم برخورد کرد و لحظاتی بعد چشم راستم بیناییش را از دست داد و .... از فکر اینکه دنیا را فقط با یک چشم آن هم چشم ضعیف تر ببینم وحشت زده شدم و بی خیالی دکتر هم به این وحشتم دامن می زد .
بعد چند ثانیه به طرفم آمد و گفت :شما کارتان تمام است می توانید بروید !
با عصبانیت گفتم : یعنی چی بروم ؟ من با یک چشم ضیف تر و این عینک کذایی چه کار کنم ؟
خونسردانه گفت: انتخاب خودتان بود می توانستید چشم چپتان را در اختیارمان قرار بدهی ...
.
.
.
سرم را توی دستهایم گرفته بودم و همش این جملات توی ذهنم فریاد می زدند:
"-اینطور که به آسمان نگاه می کنی
ممکنه کور بشی
-مهم نیست، مغز بدون چشم بدرد نمی خورد!"*
*پی/دارن آرنوفسکی /1997
پیاده روی های طولانی من پایانی نداشت