یک : این اواخر که دسترنج سالهای جوانی اش مبدل به تنهایی و پراکندگی فرزندانش و بیماری فراموشی شده بود هر سری مرا با یک نام صدا می کرد و من تبدیل می شدم به آخرین اسمی که توی ذهنش باقی مانده بود.برایم جالب بود که خودم را در نقش خیالی او جایگزین کنم  و آن را به نحو احسنت بازی کنم...

 دو: اگر چند سال پیش ازم می پرسیدند که آیا دوستش داری یانه ؟ بدون هیچ شک و تردیدی و با قاطعیت کامل می گفتم ، نه!.شاید دلیلش این بود که هیچ خاطره زیبایی با او نداشتم ....و حالا که حس "دلسوزی " جایگزین"حس "دوست نداشتن "شده است پاسخم "نمی دانم" است!

 سه: مادربزرگ فوت کرد . موقع تشییع جنازه اش نبودم . ساعتها با او فاصله داشتم.وقتی رسیدم زیر خروارها خاک مدفون شده بود ...گلهای پژمرده را روی قبرش گذاشتم و از قول کازانتازاکیس بهش گفتم :" تا ابد زندگی کن "!