اصلا تغییر نکرده بود . کاملا قیافه اش را به خاطر می آوردم .با هم یک مدرسه می رفتیم .با هم کلاسهای ورزشی مشترک می رفتیم ...فقط به نظر غمگینتر میرسید ...منو نشناخته بود .ازش پرسیدم  شناختی؟
با دقت نگاهم کرد و گفت : "واااای سمیه چقد عوض شدی ! آره بابا ...مگه میشه فراموش کنم ؟ یک کتابخونه... یک مدرسه...  یک باشگاه..." با جزئیات یادش بود .. از حال و احوالش و  اوضاع  زندگیش پرسیدم و از لابلای حرفاش متوجه شدم ،کلا زندگی اش جالب توجه نبوده... عشق دوران نوجوانی اش با یکی دیگه از دواج کرده بود و شوهرش معتاد از کار دراومده بود ودوست پسرش رو هم اخیرا به جرم حمل مواد مخدر دستگیر کرده بودند و تو زندان بود...
وقتی پیاده می شد ،شمارشو گرفتم که به رسم دوستی های دوران دبیرستان باهاش در ارتباط باشم  ...
موقع ذخیره کردن هرچه فکر کردم اسمش به خاطرم نیامد که نیامد، روم هم نشد اسمشو بپرسم ...فقط جلوی اسمش نوشتم معصومه ...
آخه خیلی شبیه معصومه ها بود !