ماجرا از آن زمستان کذایی شروع شد . همه مشغول سرسره بازی و برف بازی بودند ولی سین گوشه ای ایستاده بود و تماشا می کرد . چند روز قبلش سرما خورده بود و هنوز بی حس و حال بود و نمی توانست مثل بقیه ورجه وورجه کند . عمه خانوم که سالها در بخش بیماران سرطانی پرستار بود. متوجه لکه های پراکنده ای روی دستهایش  شد .به مادر سین گفت حتما بیاوریدش بیمارستان تا یک سری آزمایش از او بگیرم.

بعد از انجام آزمایشهای لازم ، 48 ساعت بیشتر طول نکشید که فهمیدند سرطان خون دارد . شیمی درمانی آغاز شد . بدنش آمادگی های لازم را داشت . سرزنده بود و قوی . پزشکان گفتند ، اگر پیوند استخوان و سلولهای بنیادی انجام شود ، احتمال بهبودی 100 درصدش وجود دارد . بعد از یکسال نوبت انجام عمل سرنوشت ساز رسید . همه آماده رفتن به پایتخت بودند که مادر سین خیلی جدی گفت :"من اجازه نمیدم این عمل انجام بشه، استخاره گرفته ام بد اومده! "

اطرافیان  هر چه اصرار می کردند که این عمل برای زنده ماندن دختر جوانت لازم است توی  کتش نمی رفت که نمی رفت . در پاسخشان می گفت : "شما می خواین تو کار خدا دخالت کنید ..." آنها سکوت کردند و سرهایشان را با تاسف تکان دادند ...

مدتی است که مادر راضی به انجام هر گونه عملی شده ، حاضر هست هر هزینه ای را انجام بدهد تا دخترش زنده بماند ،خودش را به زمین و آسمان می زند تا او  بهتر بشود ، ولی بدن سین  دیگر هیچ عملی را نمی پذیرد و پزشکان از درمانش ناامید !

  

  *انیشتن میگه دو چیز پایانی ندارد:
عالم و حماقت بشر ، البته در مورد اولی مطمئن نیستم.