دلش مي خواهد ماهيها را ، مخصوصا اين ماهي كوچولوهاي قرمز رنگ را زنده زنده رنده كند تا پولك هايشان كنده شود. دلش مي خواهد جوجه هاي زرد كوچولو را با كفگير مثل يك توپ پينگ پنگ شوت كند به سمت ناكجاآباد ، دلش مي خواهد خرگوشهاي سفيد كوچولو را با چاقو اره اي تكه تكه كند ، دلش خيلي چيزهاي ديگر هم مي خواهد ...

توي نقاشي هايش "دار " مي كشد .پليس هم هست .زن و مردي كه در حال فرارند. اسلحه ، چاقو...

باهاش كه صحبت مي كني ميگه :"از حيوونا متنفرم . از ورزش متنفرم.چه معني داره كه آدم طرفدار يك تيم باشه ؟ اصلا به ما چه ربطي داره كه كدوم تيم برنده ميشه ؟"

سئوال نمي پرسد .  كمتر با بقيه بچه ها جور است. بچه خوب و آرامي به نظر مي رسد. ظاهرا درونگرا است ، در درونگرا بودنش شك ندارم ولي به آرامشش مشكوكم ... دندانهاي افتاده جلويش حس بدجنسي ذاتي اش را به آدم منتقل مي كند.

اين بچه قاتل خوبي مي شود .

 پ.ن.1 : اشتباه نكنيد نوشته بالا تحت تاثير فيلمهاي ميشائيل هانكه نبود .