نوستالژیای کفشها
دستم توی دست مامان بود . به زور من را دنبال خودش می کشاند و من حواسم پیش آن مغازه کفش فروشی بود . همان که کفشهای پاشنه تق تقی قرمز داشت . هر کاری کردم مامان کفشها را برایم نخرید . حق داشت .بابا که نبود ، مامان هم با آن درآمد ناچیزش نمی توانست توقع من را برآورده کند ولی مگر من این چیز ها حالیم بود! مگر من می فهمیدم جنگ خانمان سوز است و آدمها را فقیر و فقیر تر می کند ، اصلا مگر من از فقر چیزی می فهمیدم ؟ بیچاره مامان اصلا نمی گذاشت آب توی دلمان تکان بخورد .
یک هفته تمام گریه می کردم و روزها و شبها در ذهن کودکانه ام خودم را با آن کفشها تصور می کردم ، که توی حیاط خانه امان روی موزاییک ها راه می روم و از صدای تق تق پاشنه هایش دلم غنج می رفت ...
بعد از یک هفته ، گریه و زاریم به نتیجه رسید و مامان من را به همان مغازه کفش فروشی برد و 90 تومان پس انداز یک هفته اش را داد و یک جفت کفش قرمز پاشنه تق تقی برایم گرفت ...
...
فقط یکبار پوشیدمشان و بعد نمی دانم کی و کجا دزدینش !
پیاده روی های طولانی من پایانی نداشت