هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که شاد و شنگول از مدرسه برگشت خونه ...مامان با نگرانی ازش پرسید از مدرسه فرار کردی ؟ (آن موقع ها مدیران و ناظمهای مدارس ،مخصوصا مدارس پسرانه، دست بزن داشتند و با تنبیه های بدنی وحشتناک باعث فرار بچه ها از مدرسه می شدند ، میم هم کتک خورش ملس بود و هر روز چند تا ترکه از آقای کاری نوشِ جان می کرد) از آنجایی که میم خودش را شبیه گربه شِرِک نکرده بود و نیشش تا بناگوش باز بود ، طبیعتا از مدرسه فرار نکرده بود ... با خوشحالی گفت : امام مرده! آقای کاری گفت برید خونه هاتون ...

مامان همانجا توی حیاط نشست و دو دستی زد توی سرش و من هاج و واج نگاهش می کردم ، خوشحالی میم را درک می کردم ولی گریه و زاری مامان را نه !

آن روزها مامان نتیجه شعار تشکیلِ ارتشِ بیست میلیونی را باردار بود ، همانجا نیت کرد که اگر فرزندش پسر باشد نامش را روح ا.. بگذارد ....آبان ماه 68 ،مامان آخرین فرزندِ پسرش را بدنیا آورد، پسری که 20-21 سال است، از همان بدو تولد، با اسمش درگیر است و از آن متنفر !

عصر همان روز (14 خرداد 68 ) دختر عموی پدرم به منزل ما آمد و به بابا گفت،باید سریع بریم شهرستان ، عمو حالش خوب نیست !

بابا دستانش را روی پیشانی اش گذاشت و آه بلندی کشید و گفت : بابام تموم کرده ؟!  

همه آن روز به شهرستان رفتیم و طبیعی بود که من در پوستِ خودم نمی گنجیدم ، از همان بچگی عاشقِ سفر بودم آن هم از این نوعِ بدون برنامه اش!

...خرداد 68 برایم، خردادِ عجیبی بود ، مرگ یک دیکتاتور در خاندانِ ما و رهبری که با نگاههای ترسناکش مو برتنم سیخ می کرد!

 

بعد ازآن تمام خردادهایم پر ماجرا و تاریخی شدند ...