روزِ لکه آبِ شورِ چشمت بر غلط دیکته
1.دبستان که بودیم مدرسه مان دو شیفت بود یک شیفت پسرها و یک شیفت دخترها ، همیشه جمعیت دانش آموزان پسر بیشتر از دختر ها بود و 7-8 تایی با ما همکلاس بودند ، (البته این قضیه تا سوم دبستان ادامه داشت و چون ما بعدِ از آن به بلوغِ اجباری می رسیدیم و نباید با هیچ پسری حرف می زدیم ، برای جلوگیری از رفتن ما به جهنم کلاسشان را جدا کردند ...) یکی از این پسرها همسایه روبروی ما بود ، "علی .ق" دانش آموزی که همیشه دیکته هایش از مرز ده بالاتر نمی رفت ( ماجرا مربوط به کلاس اول دبستانم است ) ، یک روز علی از ترس خانوم معلم شلوارش را خیس کرد ، خانوم معلم ما را با احتیاط از بالای صندلی ها به خارج از کلاس راهنمایی کرد تا مبادا نجس شویم! و بعد کلاس را خدمتکارِ مدرسه شست ! و علی هم به اشدِ مجازات تنبیه شد ...علی تا پنجم دبستان بیشتر درس نخواند بعدها سرِ کوچه می نشست و به دختر مدرسه ایها متلک می گفت و بعد سیگار را تجربه کرد و بعد از آن هم تریاک و بعدش را نمی دانم . الان علی دو تا بچه دارد و راننده یک پیکان قراضه اسقاطی است با یک خانه اجاره ای!
نمی دانم چرا همیشه روزهای معلم یادِ این خاطره می افتم؟!!! شاید اگر آن روز خانوم معلم علی را تحقیر نمی کرد او درسش را ادامه می داد و معتاد نمی شد و به جای پیکان قراضه ماشین بهتری داشت و به جای رانندگي شغل بهتري و به جاي خانه اجاره ای ...شاید
2.کلاس دوم، دبستان شهید عبداللهی – سلام خانوم "ح" ، تو را هیچ وقت فراموش نمی کنم ، تو اولین کسی بودی که نمونه عملی تبعیض را در جامعه به من نشان دادی ، یادت هست آن روزی که کلاس نیم ساعت زودتر شروع شده بود و من به همراه یکی دیگر از بچه ها دیر رسیدم ، تو اجازه دادی او وارد کلاس شود و به من این اجازه را ندادی ! و من آن روز "قلبِ شکسته سمیه شدم !" * تمام آن 4-5 ساعت را توی حیاط پشتیِ مدرسه گریه کردم و هیچ وقت هم نفهمیدم چرا با من این کار را کردی ؟!!
3. کلاسِ چهارم همان دبستان مذکور : لیلا دختر بچه ای بود که پدرش معتاد بود و عمویش را تازه اعدام کرده بودند ، کلا خانواده نابسامانی داشت .آن روز لیلا زخمی به مدرسه آمد چشمانش پف کرده بود ، معلوم بود شبِ قبل حسابی کتک خورده بود ، خانومِ "ر " معلم کلاسِ چهارم یادت هست اسمش را صدا زدی تمرینِ علوم را پایِ تخته بنویسد و او تمرین نداشت و تو اصلا زخمِ رویِ دستش را و چشمانِ پف کرده اش را ندیدی ، خط کش چوبی ات را برداشتی و ما همه را از یک کنار زدی و لیلا را محکم تر ! دستش خونی شد...
4.آقای مسعودی دبیر ریاضی دوران متشنجِ دبیرستانم حواست به همه چیز بود حتی به من که عینک نمی زدم و تو نگران این مسئله بودی که مبادا این عینک نزدنم برایم مشکل ساز شود ...خانوم اعدادی دبیر فیزیک ، استاد معتمد ، استاد عبدی (استادانِ زبان شناسی) ، استاد مومن ، شما جزو بهترینها بودین ،دلم برایتان عجیب تنگ شده است، آقای مومن روحانی با سواد و روشنفکر ؛ نمی دانم هنوز هم همان حرفهای قشنگ و روشنفکرانه ات را سر کلاسهایت می زنی یا شغلت را از دست دادی و خلع لباس شدی ؟ تو نمونه واقعیِ یک استاد اخلاق بودی ، هرچند به زور سرِ این جور کلاس ها می رفتم ولی وجودِ تو و سوادِ تو مانع از این می شد که کلاسهایت را شرکت نکنم...
5.فرض را بر این می گیرم که در آزمون کتبی آموزش و پرورش قبول بشوم و به مرحله مصاحبه برسم و به جای سئوالهای عقیدتی و احکام و... از من در مورد سبکهای نقاشی بپرسند و یا مکتبهای ادبی، چند تا سئوال هم از فیلمهایی که دیدم و کارگردانهایی که می شناسم و یا ادبیات مدرن و پست مدرن و اگر از تئاتر هم بپرسند شاید با مِن مِن جواب بدم ولی تا اون موقع مطالعاتمو تو این زمینه بیشتر می کنم ...در مورد کتابهایی که جهان را تکان دادند و نویسنده های ناشناسی که کشفشان کردم هم ...
رویای شیرینی بود ابرهای بالای سرم را پاک می کنم .
6. روزِ معلم را با تاخیر به تمام معلمان گذشته ، حال و آینده ، آنهایی که دربندند (+) و آنهایی که شهید شدند و... تبریک می گویم و امیدوارم در آینده نزدیک نظام آموزش و پرورش ، مثل نامش واقعا آموزش و پرورش شود .
* عنوان از ترانه دهه شصت نامجو
* "من قلبِ شکسته جک هستم ." از فیلم fight club
پ.ن.1: نگرانی از سلامت جسمی لاله حسن پور، فعالِ حقوقِ زنان در اوین
پیاده روی های طولانی من پایانی نداشت