یک نفر روی در و دیوار خونِ خاطره می پاشه
در ذهنمان چیزهایی می گذرد که گاهی معجزه کلمات هم یاریت نمی کنند تا آن چه را که می خواهی بگویی را بگویی ...بعد با شنیدن یک موسیقی فکر می کنی تمام آن چه را که می خواستی در این سالها بگویی ، تمام چیزهایی که فکر می کردی که نمی توانی به زبان بیاوری ، گفته است . ولی فقط فکر می کنی و نه هیچ چیز دیگر ... گمان می کنم این ترانه (در ادامه ) همه حرفهای نگفته ام را فریاد می زند .
ژست بیخوابی و منگی واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته عصبی و لت و پاره
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 2:50 توسط سمیه گروسی نژاد
|
پیاده روی های طولانی من پایانی نداشت