سالِ بلوا
نگرانی یک طرف و این درد لعنتی که تمام دیروز خانه نشینم کرده بود یک طرف ...تا
خودِ صبح باهاش کلنجار رفتم . بالاخره
دمدمای صبح مسکنها اثر کرد و خوابم برد . تقریبا ساعت یک بود . با اضطراب از خواب
پریدم . باز هم خوابهای پریشان ...چند دقیقه ای به سقف زل زدم و بعد با دستم اطرافِ
تخت دنبال عینکم گشتم . "آخ لعنتی کجا افتادی باز ؟ " بالاخره پایین تخت
پیدایش کردم . یک شیشه اش ترک خورده بود. داشتم به عینک شیشه شکسته نگاه می کردم و زیر لب غر غر " آخه
چه وقت شکستنِ تو بود تو این اوضاع احوال ؟ "که اس ام اس عاطفه آمد ..."لاله هم بازداشت
شد سمیه !"
عینک توی دستم را نگاه می کردم و سعی می کردم بغضم را کنترل کنم .
پ.ن.1:لاله حسن پور دوست خوبم دیروز با یورش ماموران به منزلشان بازداشت شد.متن خبر (+)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 15:21 توسط سمیه گروسی نژاد
|
پیاده روی های طولانی من پایانی نداشت