نگرانی  یک طرف  و این درد لعنتی که  تمام دیروز خانه نشینم کرده بود یک طرف ...تا خودِ صبح باهاش  کلنجار رفتم . بالاخره دمدمای صبح مسکنها اثر کرد و خوابم برد . تقریبا ساعت یک بود . با اضطراب از خواب پریدم . باز هم خوابهای پریشان ...چند دقیقه ای به سقف زل زدم و بعد با دستم اطرافِ تخت دنبال عینکم گشتم . "آخ لعنتی کجا افتادی باز ؟ " بالاخره پایین تخت پیدایش کردم . یک شیشه اش ترک خورده بود. داشتم به عینک شیشه شکسته نگاه می کردم و زیر لب غر غر " آخه چه وقت شکستنِ تو بود تو این اوضاع احوال ؟  "که اس ام اس عاطفه آمد ..."لاله هم بازداشت شد سمیه !"

عینک توی دستم را نگاه می  کردم و سعی می کردم بغضم را کنترل کنم .

 پ.ن.1:لاله حسن پور دوست خوبم دیروز با یورش ماموران به منزلشان بازداشت شد.متن خبر (+)