ما ده نفر بودیم ، تنها با قیمانده های این دنیای بزرگ ... .
ما روز های زیادی را در بی خبری و ترس با هم سپری کردیم . برای مقابله با گرسنگی با توجه به شرایط موجود چاره ای جز این نداشتیم که یک تصمیم کلی بگیریم . بعد از کلی کلنجار رفتن و همفکری به این نتیجه رسیدیم که یک نفر ، برای بقای بقیه باید داوطلب شود تا از وجودش استفاده کنیم. همه به هم نگاه می کردیم هیچ کس حرفی نمی زد .
بنابراین قرعه کشی کردیم تا نوبتی آماده پذیرش مرگ شویم .
قرعه کشی انجام شد و من نفر ششم شدم !
دیشب احساس می کردم که آخرین شب زندگی ام است ، صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم رویاهای شبهای گذشته ام به واقعیت پیوسته است . سکوتی عجیب اطرافم را گرفته بود، هیچ چیزی سرجایش نبود . یک اتفاق ؟! شاید هنوز خوابم ! شاید هم اینها داستانهایی است که می خوانم ، کتابهایی است که ورق می زنم و یا صحنه هایی از یک فیلم است که مرا درگیر خودش کرده است؟! به سختی از جایم بلند شدم ، اطرافم را نگاه کردم هیچ کس نبود خودم را در خلأیی وحشتناک تنها یافتم ، نه دیواری بود ، نه اتاقی ، نه روشنایی ، نه موجود زنده ای .
همه چیز به طرز مرموزی از بین رفته بودند!
ðð
چند بار می خواستم فرار کنم اما از ترس اینکه غافلگیر شوم هی به تأخیر می افتاد . آخر سر از غفلت آنها استفاده کردم و پا برهنه شروع به دویدن کردم ، با سرعتی که همیشه توی خوابهایم می دویدم . کاش کفشهایم پایم بود آن وقت پرواز می کردم .
بیرون از آن جا آسمان خاکستری بود ، این خاکستری با همه رنگهای که تا به حال دیده بودم فرق می کرد این رنگ همراه سکوت فقط وحشت آور بود و دیگر هیچ .
خیلی دور شدم طوری که دیگر مسیر آمدنم را هم تشخیص نمی دادم . دنیای بیرون با دنیای آن جا فرق می کرد ، وحشتی بزرگتر از مرگ بیرون منتظرم بود ، مرگ یک لحظه بود، فقط یک لحظه ... بعد بی حسی و بی خبری و همه چیز تمام ...!
هیچ امیدی به هیچ چیزی نداشتم . همان جا ، روی زمین خاکی ، نشستم و به آسمان نگاه کردم . دوردستها در مهی غلیظ فرو رفته بود .
با خودم درگیر بودم راهم را ادامه بدهم یا نه ؟ که ناگهان به ذهنم رسید برگردم باید برمی گشتم، باید برمی گشتم ...
ðð
هر هفته ؟ شاید ...هر چند روز یک بار؟ نمی دانم ، مشخص نبود ، حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته بود ، نوبت یکی می شد . حسابی بی رمق شده بودم ، این روزها من در غذای آن ها شریک نمی شدم .
حالا ترجیح می دادم هر چه سریع تر نوبتم بشود ، تمام توانم تحلیل رفته بود ، عملاً یک جنازه بودم ... .
قبلا فکر می کردم ، اهمیتی ندارد که بمیرم یا زندگی کنم ، تنها مسئله مهم احمقانه بودن این زندگی لعنتی است ، اجباری بودنش است . حالا در این موقعیت خیلی مهم است که بمیرم ، باید بمیرم ، باید از این رنج تدریجی نجات پیدا کنم .
ðð
تمام نمی شود ، پس کی نوبتم می رسد ، از ضعف و ناتوانی خوابم برد ، نمی دانم چقدر گذشت ، یک دفعه از خواب پریدم ، داشتم می لرزیدم ، نمی دانم از ترس بود یا از سرما ... پنجمی هم رفته بود .
بعدی من بودم!