1.به صفحه آخر شناسنامه ام نگاه می کنم ، پرونده روزهای بالغ شدنم بزرگ شدن ... مجموعا سه تا مُهر... و اخرینش مربوط به سال78 است .
این افتخار نیست که من از سال 78 تا الان در هیچ برنامه ملی شرکت نکردم .
فاجعه است .بگذارید به حساب سرخوردگی از نظام، از آدمهایی که آمدند و رفتند و دروغ گفتند و هیچ کاری هم نکردند و ما را هی مایوس تر کردند و نسل افسرده ای را پرورش دادند . (نسل سوخته )
2.همچنان با تمام وجود به این مسئله باور دارم ، اینکه سیاست بازی کثیفی است و ما همه تماشاچیان غیر حرفه ای این بازیها !
" فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست ."
3. با تمام این حرفها این روزها احساس می کنم دارم نفس می کشم.

4.یک خواننده پیامی گذاشته تو برو دنبال همان هرزه هتل پلازا تو را چه به سیاست ..." اشاره به شعر گوشه سمت راست وبلاگ" این آدم اینقدر شعور ندارد که همه چیز را با هم قاطی نکند .شعر ، شعر است . بیان احساسات درونی ، یکی گفته ، یکی می خواند ، یکی لذت می برد .شاعر کس دیگری بوده و نه من !
کسی که دنبال برنامه های عمومی هست صرفا سیاسی نیست و در ضمن یک سیاستمدار هم ممکن است از شعر خوشش بیاید ، چون انسان است و انسان یعنی مجموعه احساسات!
و اینکه می گویم از دروغ متنفرم و به این قضیه اعتراض می کنم ، به نظر شما عجیب است ؟
و در ضمن رای دادن من ، ربطی به سیاست ندارد.
تنها چیزی که من می خواهم این است که دیگر کسی شعورم را با این اراجیف (همان با توهمات فا نتزی ) زیر سئوال نبرد !
6.بعضی وقتا رفتارای بعضی از سران مملکتمون شبیه این دیالوگ از فیلم short cut میشه :
توی این فیلم همه با آگاهی کامل به هم دروغ می گویند ، خیانت می کنند و عادتهای بد خود را همچنان ادامه می دهند و..
شری : اون یک دروغگوست ، گاهی اوقات برای اینکه خودم را سرگرم کنم ازش یک چیزهایی می پرسم .
ماریان: منظورت چیه ؟
شری : فقط برای اینکه ببینم چطور دروغ میگه ، اون هم خیلی راحت دروغ بعدی رو ردیف می کنه... منظورم اینه که بعضی از داستاناش جالبند ...واقعا جالبند !
7.بازگشت دوباره ام قرار نبود این طوری باشد و لی برای شروعی دوباره هیجان انگیزه!