تبليغاتX
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
اگه گلخونه می خوای من..|جمعه 12 مهر1387-18:32

 

باران می بارید و من این طرف شیشه های بخار گرفته اتاق،پر پر می زدم برای خیس شدن زیر باران

و ناگهان توفان شروع شد بدون هیچ مقدمه ای ... آنقدر خوشحال شده بودم که در تمام عمرم سابقه نداشت ،ذوق کرده بودم مثل بچه ای که عروسکی جدید به دستش داده باشند.  به خودم می گفتم برو خوش باش دختر ، دیگه همه چیز تمام شد ... زودتر از ان چیزی که فکرش را هم بکنی ...

زمان گذشت و طوفان تمام شد ... من خوابیدم .. صبح... آفتاب ... نور .. زیبایی...

من اما هنوز زنده بودم ... چه حالی داشتم من  ... گریه ام رو نمی توانستم کنترل کنم ... فقط چند آنگسترم به ابدیت نزدیک بودم ..فقط چند آنگسترم .. باید تمام می شد ولی نشد !

حرکت دستها...پاها...بدنم ..همه نشانه زندگی بود .یعنی باید ادامه بدهی ...ا

اتفاق افتاده بود در جایی دیگر ..نه برای من ..

تلنگری کوچک برای یک خوشی ابدی ..اما نشدکه این خوشی مستدام شود !

اخ که اگه طوفان ادامه پیدا می کرد ....

----------------------

پ.ن.۰: دوستی به من گفته بود :لابد در بدبختی دیگران لذتی هست که ... ! و من در جواب باید اعلام کنم این که مسلمه که هیچ لذتی در بدبختی دیگران نیست ، گر چه که معتقدم هر بلایی که سر هر کسی می آید بازتاب رفتارهای خودش هست و یا خودش این طور خواسته که باشد ... به قول معروف خود کرده را تدبیر نیست .

پ.ن.۱: ساری بزرگترین و بی سابقه ترین طوفان عمرش را پشت سر گذاشت ، و البته خسارت مالی و جانی هم داشت . اهل ساری نیستم موقتا ساکن آنجا هستم .

پ.ن.۲: همسفرم کتاب می خواند "زهیر پائولو کوئیلو" از کوئیلو خوشم نمی آید ، بماند که طرفدارهای زیادی دارد و خیلی ها هم کارهایش را دوست دارند ولی من نمی توانم با این جور نویسنده ها ارتباط برقرار کنم چرایش راهم می دانم ولی گفتنش اینجا جایز نیست!

البته حتما نویسنده قهاری است که توانسته با جادوی کلماتش عده زیادی را مسحور خودش کند ! 

پ.ن.۳:شهر کوچک ـ امکانات کم - بلاگفای همیشه خراب و سکوت من باعث شده دیر به دیر به اینجا رسیدگی کنم . ولی به تمام آنهایی که به من سر می زنند سر می زنم و می خوانمشان با ردپا ویا بدون رد پا ...

پ.ن.۴ : پر از حرفهای و تجربه های جدیدم 

پ.ن.۵: دلم برای نمی دانم چه چیز لک زده است !

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |