تبليغاتX
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
تماشاگران عزیز ،خواهش میکنم نترسید!|جمعه 18 اردیبهشت1388-21:31

شاید پست پایانی

تا اطلاع ثانوی  نیستم ... این پست پایانی را  هم تقدیم می کنم  به دوستانی که قولش را داده بودم و تمام کسانی که آمدند و رفتند و هستند و ...

متن کامل نمایشنامه رومئو پرنده است و ژولیت سنگ

از فدریکو گارسیا لورکا

1

-         اگر من ابر شوم ؟

-          من چشم می شوم

-         اگر من گیسوی سری باشم؟

-          من بوسه می شوم

-         اگر من زباله شوم؟

-          من مگس می شوم

-         اگر من سینه شوم؟

-          من ملافه ای سفید می شوم

-         و اگر من ماهی شوم؟

-          من چاقو می شوم...

2

چرا مرا آزار می دهی؟

                                     چرا؟

اگر مرا دوست داری

چرا آن چیزی نمی شوی که من می خواهم؟...

اگر من ماهی شوم

تو بهتر است موج شوی

یا خزه ای دریایی

و یا حتی ماه تمام در آسمان

چرا چاقو؟

3

چرا نمی خواهی به من عشق بورزی ؟

چرا می خواهی مرا از رفتن بازداری؟

مرا که تنها در حال حرکت

تو را دوست خواهم داشت...

4

می چرخم...

با همه چیز،

با ذره ذره جهان

دور تو می چرخم

اما با تو گرگم به هوا بازی نمی کنم

چون تو از گرفتن من شاد می شوی....

5

نه

ای توطئه گر

من هرگز با تو گرگم به هوا بازی نمی کنم.

من اگر ماهی شوم

تو را با چاقو می شکافم

چون یک مَردم

 و مرد باید چنان باشد

که هر شاخه ای به پایش نگیرد....

6

اما تو مرد نیستی

و اگر به خاطر صدای فلوت من نبود

تو به ماه می گریختی

به ماه،آن دستمال توری

پر از لکه های خون

چون دستمال دختر بچه ها

7

-         من اگر مورچه ای شوم؟

- من خاک می شوم

-         و اگر خاک شوم؟

- من آب می شوم

-         اگر من آب شوم؟

- من ماهی می شوم

-         و اگر من ماهی شوم؟

- من چاقو می شوم؟

چاقویی که چهار بهار گذشته،تیز شده است...

8

مرا به آب برسان و غرقم کن

مرا در آب، برهنه رها کن

تصور کرده ای که از خون می هراسم؟

می دانم که با تو چه باید کرد،

فکر می کنی  نمی دانم؟

حال خواهی دید!....

9

آن وقت از تو خواهم پرسید:

اگر من ماهی شوم؟

و تو خواهی گفت:

من کیسه ای خاویار ماهی خواهم شد

تا از تو بار بردارم....

10

تیری بیاور و پاهایم را قطع کن

از نگاهم دور شو...

لعنت بر تو و بر عشقت باد

من تو را تحقیر می کنم

ای کاش غرق می شدی

یا کاش هرگز نمی دیدمت

نفرین بر تو که می خواهی مرا به اسارت در آوری....

11

-         اگر این گونه می خواهی، باشد

خدانگهدارت!

تقصیر من نیست

خیلی ها مرا دوست خواهند داشت

و عاشقان بی شمار

به من عشق خواهند ورزید....

12

کجا می روی؟

صبر کن!

- مگر خودت نخواستی که بروم؟

-         نه نباید بگریزی، صبر کن!

چه می گویی اگر من دانه ای شوم؟

- من شلاق می شوم....

-         و اگر من کیسه خاویاری؟

-          من باز شلاق می شوم

و تو را با سیم گیتار می زنم....

13

نزن!

لطفا مرا نزن!

-          تو را با پاروی قایق می زنم

-         به قلبم نزن!

-          تو را با پرچم گلهای ارکیده می زنم

-         آخر مرا کور می کنی!

-          شاید ، چون همانند یک مرد ، رفتار نکردی.....

14

اما من انسان بودم

انسانی با نبوغ....

انسانی غول پیکر

که با انگشتان یک کودک

از کوه سُر می خورد....

15

تنها منتظرم که شب از راه برسد

اکنون سپیدی خرابه ها مرا لو می دهد

اما شب هنگام تا پای خود خواهم خزید....

16

-         و اگر من به ستونی از سنگ بدل شوم....

تو تنها سایه ای از آن سنگ خواهی شد

و دیگر هیچ....

17

تو رنج  می کشی

و حتی رنجِ تو ، مال خودت نیست

رنج تو،رنج یک درشکه چی است

وقتی که عرق می کند و رنج می کشد

یا رنج جراحی

که با سرطان دست و پنجه نرم می کند

من به ماهی بدل می شوم

و تو تنها به آردی که دست به دست می گردی

آردی که فقط بلد است پف کند....

18

-         من تمام شب خواهم گریست

و تو را در اشکهایم غرق خواهم کرد

- من هنوز می توانم بگریزم...

- بگریز ، اگر می توانی!

-من در برابر اشکهایت، از خود دفاع می کنم.

-          دفاع کن ، اگر می توانی!

-         صبر کن، همه چیز بازی است... مگر نه؟

-         آری ، ما تنها داشتیم بازی می کردیم

-          بگو در این خرابه

کجا می توان یک جرعه نوشیدنی گرم پیدا کرد ؟

19

بیا نقشهایمان را عوض کنیم

حالا من جای تو بازی می کنم

و تو جای من...

و هر کس نقش خود را نپذیرد

به بهای جانش تمام می شود...

بیا

من  تو می شوم

و تو من...

20

-         امپراطور،امپراطور!

-          نگاه کن!

امپراطور دنبال کسی می گردد!

-         من آن کَسَم !

- نه، آن کَس منم!

21

کدامیک از شما دو تن ، آن کَس هستید؟

-         من !

- نه ، دروغ می گوید، من!

-          امپراطور می فهمد که کدامیک از شما دو تن،

آن کَس هستید

او با چاقویی

شما را شقه شقه می کند

و این مجازات کسانی است چون شما

که مرا تا دیر وقت شب

 پرسان و بیدار نگه می دارند....

22

- من آن کَسَم!

- من نیز

-         هر کسی به هر حال کسی است

-و همیشه کسی خواهد بود ،

-         اما هیچکس، آن کس نیست که ما به دنبالش می گردیم...

23

ما همه چیز را ویران خواهیم کرد

                  هر  سقف و کاشانه ای را...

هر جا که از عشق سخن برانند

ما آیینه ها را به گل خواهیم آلود

                  و کتابها را خواهیم سوزاند

دیگر نمی خواهیم بازی کنیم

                  ما مرگِ کارگردان را می خواهیم...

24

 

مردم در تالار نمایش نشسته اند

آنها تشنه اند

و نمی دانند

که اسبان وحشی به زودی

سقف تالار را خواهند شکست

من در این برج ،زندانی ام

و مردم نمی دانند که کارگردان ِ نمایش

مدتها پیش ، صحنه را ترک کرده است

و دیگر نمایشی در کار نیست ....

من اسارتم را زندگی می کنم

و آنها فکر می کنند که این بازی است...

25

آدمی تنها

در رویای آسانسورها، قطارها

و سرعت...

ساختمانها و سواحل

و کنج خلوتی که تورا به کام می کشد

و تو درتنهایی خود،

محو می شوی

و دیگر فقط تنهايی است....

و تماشاگران هشیارتر از آنند

که این حقیقت را درنیابند

 و می فهمند

 که نمی توانند یکدیگر را دوست داشته باشند

 و هرگز دوست نداشته اند ...

26

رومئو باید پرنده  می شد

و ژولیت سنگ

رومئو باید ک دانه نمک می شد 

و ژولیت نقشه راه ...

مگر به حال تماشاگران فرقی می کرد؟

***

اما پرنده نمی تواند گربه شود،

و سنگ نمی تواد موج باشد،

رومئو و ژولیت

هرگز به چیز دیگری بدل نمی شوند

مگربه مرگ یکدیگر ....

27

آیا رومئو وژولیت یکدیگر را دوست داشتند؟

هیاهو شروع خواهد شد

اکنون مردم قیام می کنند

و پلکان را می شکنند

وقتی که می فهمند

 رومئو و ژولیت هرگز یکدیگر را دوست نداشته اند

آنها فقط نقش بازی می کنند

تنها نقاب عشق به چهره دارند ،

و تنها لباس زیبا پوشیده اند

اما رومئو و ژولیت هرگز یکدیگر را دوست نداشته اند

و این تنها بازی نقابهاست ...

یک بازی بی نقص و عالی

اما فقط بازی

 ودیگر هیچ ؟

28

در زندگی راستین

کسی نقابها را نمی بیند

و اشتباه بزرگ همین جاست

هیچ کس نمی داند که آن ژولیت زیبا

تنها نقابی بر چهره دارد

 وژولیت راستین

اسیر و فریب خورده ،

با دهانی بسته ، پنهان شده است ....

29

با این آواز زیبای بلبل

من نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم

چرا همه نمایشها

چنین غم انگیز تمام می شوند؟

چرا عاشقان

یکدیگر را به جنون می کشانند

چرا در این جهان

کسی به کس دیگر نمی رسد ؟

30

-         این چیست در دست تو ؟

-         "پیراهن ژولیت "

-         کدام ژولیت ؟

- «همان که در نمایش بود . ژولیت زیبا....»

«زیباترین دخترک جهان ....»

-         آه عزیزم

مگر از یاد برده ای که ژولیت نمایش ما

یک مَردِ مرده است ؟

 مردی که تنها لباس زنانه پوشیده است

                                                و ژولیت واقعی

دهان بسته ، زیر صندلیها ، پنهان است ؟

31

حالا نوبت تعویض نقشهاست

                        شما جای ما و ما جای شما

-تماشاگران عزیز ، خواهش می کنم نترسید!

                        - چه وحشتناک است گم شدن

در تالار نمایشی که راه خروج ندارد ...

32

از این همه در

یکی حتما واقعی است

یکی از این همه در

باید باز شود ...

کاش کمکم می کردی تا لباس نمایش را در آورم ....

کاش مرا از این صحنه بیرون می بردی

ازاین دکور سهمگین

با این همه در

***

با این همه

یکی ازاین درها ، باید حقیقی باشد

یکی از این همه در

باید من و تو را از اینجا بیرون ببرد ...

33

بگو چه می شد اگر من دیوانه وار ،

عاشق سوسماری می شدم ؟

_آن وقت عاشقی را یاد می گرفتی ؟

- و اگر آن وقت عاشق تو می شدم ؟

-  دست کم عاشقی را یاد گرفته بودی !

34

تماشاگران می گویند :

«شاعر این شعر

زیر سم اسبانِ وحشی کشته شده ! »

- اما چرا ؟

این شعر که خیلی سرگرم کننده بود

_ آری ، اما شبیه زندگی بود

و این گناه نابخشودنی شاعر است ....


بدرود دوستان  :)

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
رنگ سال سبز آبیه نه سبز!|پنجشنبه 10 اردیبهشت1388-2:18

از خودم حالم بهم می خورد از اینکه اینجا نشستم و تند تند این خزعولاتو تایپ می کنم و فقط به یکسری مسائل مزخرف و حاشیه ای گیر دادم و اصلی ترین ها رو بایگانی کردم ...

از خودم بدم میاد که ذهنمو پر کردم ..پر از تصویرهایی که هیچ ربطی به من پیدا نمی کند ... پر از حرفهای چرند  ...تبدیل شدم به یک ادم ابله ... وقتی  که این جور درگیرم ... و هی  افکار عوضی توی ذهنم پسلنگ می زنه....

از خودم بدم میاد وقتی به دور وبرم نگاه می کنم و میبینم بقیه دارند تند تند زندگی می کنند و من همیشه در حاشیه بازی بقیه رو تماشا می کنم .. و بعد عین احمقا سرمو می ندازم پایینو لخ لخ کنان از کنارشان رد می شوم وگاهی هم زل می زنم  به صورتهایشان و انها هم احمقانه تر به من نگاه می کنند که چی ؟ چی میخوای ؟ و من پوزخند بزنم و انها تصور کنند که چه لبخند ملیحی روی لبهامه و این  یعنی هیچی  این یعنی پوچی ... این یعنی خلاء...

 

باید اتفاقی بیفتد ...باید اتفاقی بیفتد و من حالم از این بهتر بشود .. خیلی بهتر ... که وقتی به سیگار های لعنتی پک می زنم حالم از هر چی سیگار و دود و .. بهم بخوره که یعنی بدنم هنوز سالمه و من تواناییش را دارم که ده شکم بچه بیارم و بچه های خنگ و کثیف و زرزرو و... که یعنی من هم می توانم مثل بقیه خوشحال باشم  و وقتی قاطی حرفای خاله زنکی این و اون میشم لذت ببرم ...

از اهنگای ساسی مانکن و داره دسته اش لذت ببرم ... از دیدن فیلمهای  هندی و تین ایجری ...قلبم تالاپ تالاپ بتپه و برم تو رویا و دست شاهزاده قصه هامو بگیرم ، که یعنی من هم می توانم ... بله اصلا کاری ندارد ... فقط کافیست که بخواهم ... ا

اونوقت بهار میشه فصل زیباییها ... اونوقت از صدای گنجشکها لذت میبرم ... تند تند اس ام اسای مزخرف به این و اون ارسال می کنم و از خوندن جکای لوس از خنده ریسه میرم  و  اونوقت زندگی هم رنگی میشه .. خیلی هم رنگی، مداد رنگی!!!

 آهان تا یادم نرفته چند جلد از این کتابای روانشناسی  و فال هندی و چینی و ایرانی و عربی و مرگ کوفت و درد  هم که چاپ هزارمشونه و هزاران نفر هم اونو ترجمه کردند می خرم و  می ذارم توی قفسه کتابخونه ام به همه با ذوق زدگی میگم این کتابو بخونی ها زندگیتو متحول میکنه !!!!

انوقت ساعتها با هم اتاقیم بحث خواهم کرد  وبعد قانعش خواهم کرد که رنگ سال سبزآبیه نه سبز ... و نه هیچ رنگ دیگه ای !

میگن کار نشد نداره!

------------------

خبری که امروز شوک زده ام کرد (یازدهم اردیبهشت 88)

خبرگزاري فارس: رضا سيدحسيني مترجم باسابقه كشور و خالق كتاب سترگ و تأثيرگذار «مكتبهاي ادبي» در سن 83 سالگي بر اثر ذاتالريه در تهران درگذشت.


نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
کمپ مردگان|یکشنبه 6 اردیبهشت1388-3:39


من جایی را می شناسم

وقتی که پاهایت را روی ماسه ها می کشی

ماسه ها آرام ناله می کنند

انگار دارند گریه می کنند

گاهی زنی به ناگهان ظاهر می شود

پوشیده در لباسی سیاه

با چشمانی خالی از اشک

باد او را مثل سایه ی ابری به سمت ماسه ها می آورد

آنجا کمپ مردگان بوده است

درست در دوران جنگ 

ترجمه شعری از نیلوله ملآوس کایته (Nijole Miliauskaite)_ شاعر اهل لیتوانی

مترجم : احترام سادات توکلی


نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |