داری فکر می کنی ؛
به همه کسانی که دوستت داشتند ، دوستشان داشتی ، همه آنهایی که از دست داده ای ، کسانی که غیر از آن چیزی بودند که همیشه تصورش را می کردی ...
حالا می بینی خودت هم غیر از آن چیزی هستی که تصورش را می کنند .
داری فکر می کنی؛
اینجا یک ۴ دیواری بزرگ است .
از هر طرف که می روی به دیوار می خوری ....
اینجا همه بیمارند...دچار یک بیماری لاعلاج!
***
سیگار بعدی را روشن می کنی
رد غلیظ رژ صورتی روی ته سیگار ها باقی مانده ...
***
این تصویر هم تکراری شد
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم!*
-------------------------
یکی داد می زد:
آقا جا نیست سوار نشو ...
***
صبح که از خانه بیرون می آمد به زنش قول داده بود امشب با دست پر برگردد یک لحظه چهره زنش را تصور کرد ، چقدر صورتش چروک افتاده بود با آن خنده های غمگینش..
به مقصد می رسد . پیاده می شود .
کوچه تاریک است .
بغض می کند .
کلید می اندازد .
در باز است !
زمستان ۸۲
1.....ساعت چه زود می گذرد، چه خوب می گذرد ، به به
نگاه که می کنم به اطرافم ، می بینم چقدر شلوغ است ،چقدر تنها نیستم...*
۲.سر سماور را باز کردم ، بوی لجن می داد.حالم به هم خورد هر چی توی شکمم بود بالا آوردم.آنقدر عق زدم که از حال رفتم.
□
با گرمای دستش چشمانم را باز کردم ، با لبخند همیشگی اش پرسید:
- باز چی شده ؟
زدم زیر گریه و گفتم توی سماور قورباغه افتاده بوی لجنش داره منو می کشه !
خندید و گفت : توی سماور دربسته قورباغه چطوری رفته ؟!
سماور را برداشت و به طرفم آورد، من عقب عقب رفتم، داد می کشیدم ، نیار جلو ...نیار جلو...و دوباره عق زدم ...
سرم فریاد کشید ، تو دیوانه شدی ...عزیزم تو دیوانه شدی ...
□
برگه را از دستم گرفت و از بالای عینکش به صورت رنگپریده ام نگاهی انداخت و پرسید : چند وقته عقب انداختی ؟
عقب ؟! نه...
دیگر صدایش را نمی شنیدم ...
صورتم را با پشت دستهایم پاک کردم و تلوتلو خوران از اتاقش بیرون آمدم...
□
توی خانه او و دو تا بچه منتظرم بودند.
توی شکمم یک قورباغه وول می زد !
بهار 83 - مشهد
* بخشی از نوشته سهیلا دیزگلی... کلیک کنید ، بقیه اش را بخوانید.