تبليغاتX
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ...*|پنجشنبه 29 اسفند1387-20:39
 

داری فکر می کنی ؛

به همه کسانی که دوستت داشتند ، دوستشان داشتی ، همه آنهایی که از دست داده ای ، کسانی که غیر از آن چیزی بودند که همیشه تصورش را می کردی ...

حالا می بینی خودت هم غیر از آن چیزی هستی که تصورش را می کنند .

داری فکر می کنی؛

اینجا یک ۴ دیواری بزرگ است .

از هر طرف که می روی به دیوار می خوری ....

 اینجا همه بیمارند...دچار یک بیماری لاعلاج!

***

سیگار بعدی را روشن می کنی

رد غلیظ رژ صورتی روی ته سیگار ها باقی مانده ...

***

این تصویر هم تکراری شد  

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم!*

-------------------------

* زمستان_ اخوان ثالث

 

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
...|پنجشنبه 22 اسفند1387-13:55
مردم منتظر توی ایستگاه به طرف اتوبوس دویدند .

 یکی داد می زد:

آقا جا نیست سوار نشو ...

***

صبح که از خانه بیرون می آمد به زنش قول داده بود امشب با دست پر برگردد یک لحظه چهره زنش را تصور کرد ، چقدر صورتش چروک افتاده بود با آن خنده های غمگینش..

به مقصد می رسد . پیاده می شود .

کوچه تاریک است .

بغض می کند .

کلید می اندازد .

در باز است !

 

                                                                                       زمستان ۸۲

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
چقدر تنها نیستم....|جمعه 9 اسفند1387-13:7

1.....ساعت چه زود می گذرد، چه خوب می گذرد ، به به

نگاه که می کنم به اطرافم ، می بینم چقدر شلوغ است ،چقدر تنها نیستم...*

                                                                   

۲.سر سماور را باز کردم ، بوی لجن می داد.حالم به هم خورد هر چی توی شکمم بود بالا آوردم.آنقدر عق زدم که از حال رفتم.

      با گرمای دستش چشمانم را باز کردم ، با لبخند همیشگی اش پرسید:

-         باز چی شده ؟

زدم زیر گریه و گفتم توی سماور قورباغه افتاده بوی لجنش داره منو می کشه !

خندید و گفت : توی سماور دربسته قورباغه چطوری رفته ؟!

سماور را برداشت و به طرفم آورد، من عقب عقب رفتم، داد می کشیدم ، نیار جلو ...نیار جلو...و دوباره عق زدم ...

سرم فریاد کشید ، تو دیوانه شدی ...عزیزم تو دیوانه شدی ...

برگه را از دستم گرفت و از بالای عینکش به صورت رنگپریده ام نگاهی انداخت و پرسید : چند وقته عقب انداختی ؟

عقب ؟! نه...

 دیگر صدایش را نمی شنیدم ...

صورتم را با پشت دستهایم پاک کردم و تلوتلو خوران از اتاقش بیرون آمدم...

 

توی خانه او و دو تا بچه منتظرم بودند.

توی شکمم یک قورباغه وول می زد !

 

                              بهار 83 - مشهد


* بخشی از نوشته سهیلا دیزگلی... کلیک کنید ، بقیه اش را بخوانید.

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |