8 صبح :
داشت توی تنم پادشاهی می کرد ... داشتم بالا می آوردم ... از روی تخت بلند شدم و به دو خودم را به دستشویی رسوندم...
***
تا ساعت 12 :
دستامو مشت کرده بودم و اینقدر فشار دادم که ناخونام توی گوشت کف دستم فرو رفتند ... کف دستم زخمی شده بود ...
"آااااااخ لعنتی چرا امروز .. کلی کار عقب افتاده داشتم .." به خودم می پیچیدم .." خودتو کنترل کن یکم، اینقدر ادا در نیار دختر " ولم نمی کرد لعنتی ... بسمه دیگه ... طاقتشو ندارم ... هی توی تنم پیچ می خورد هی پیچ می خورد ...از درد گوشه پتومو گاز می گرفتم ...
قرصای مسکن .. آمپولای هیوسین ... شربت دیکلوفناک ... هیچکدومشون آرومم نکردند ... همشو بالا آوردم ... انقدر عق زدم که ...
***
ساعت 20:
وقتی به هوش اومدم ، سوزش سوزن سرُم توی دستم و ضعف شدیدی که توی تنم بود رو حس می کردم .
خانوم حیدرزاده کنارم روی تخت نشسته بود .
: "بهتر شدی دخترم ؟"
لبهای سرد و بی رنگمو به زور روی هم فشردم ، اشکام تند تند از گوشه چشمام سرازیر شدند ...
" پروژه مو هنوز تموم نکردم فردا صبح باید تحویل..."
پلکام دوباره سنگین شدند و روی هم افتادند !
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ. ن. 1: از میان یادداشتهای خیلی خیلی شخصیم ،به بهانه پست ساهاک
پ . ن. 2 : خانوم حیدر زاده ( صاحب خونه خوب و مهربونم )
۱. همیشه تصورم از نابرابری عمل ها و عکس العملها این بوده که اگر یک طرف معادله با آن طرف دیگر برابر نباشد زمین کج می شود و بعد همه چیز سقوط می کنند و توی فضا معلق می شوند ...
"من هزاران معادله نابرابر دارم."

۲.اختیار:
قضیه به این صورت است که ، یک کیلو سیب گندیده در اختیارت قرار می دهند و بعد اجازه می دهند که از بینشان یک کیلویش را جدا کنید !
۳.لئون:
-گلدانی که همیشه همراهش بود .
-خوکی که تو آشپزخانه داشت .
- ماتیلدا
لئون(ژان رنو): هر لحظه از زندگی ات در حال تغییر است ..
تو نیاز داری بزرگتر بشی !
ماتیلدا(ناتالی پورتمن): من رشدم توقف کرده ... من فقط پیرتر می شم!
برداشت آزاد:انسانهای تنهای تنهای کاملن تنها!
۴.گشت ارشاد:
مجموعه ای از احمقهای فضول...
"من پوششم عوض میشه تو سطح قضیه اینه / تو با مغزت چه می کنی که تا قیامت اینه"
------------------------------------------------------------------------
پ .ن.۱:توازن!
پ.ن.۲: با این همه آزادی عمل چه کنیم ؟!
پ.ن.۳: عنوان فیلم
پ.ن.۴: ایضن چشم چرانهای حرفه ای
گفت :می دونستی دست و پای سنگینی داری؟ دستامو از روی زانوهاش برداشتم و یک لحظه حس کردم واقعن خودم نیستم بدنم مور مور می شد ...
سنگینی وجود یکی دیگرو توی تنم حس می کردم .... "شاید به خاطر همینه که بعضی وقتها خیلی آرومم و بعضی اوقاتم شلوغ و نا آروم ".
بهش گفتم اینو خودم هم حس می کردم .. اینکه یکی دیگه توی منه، که همیشه با منه ...حرف می زنه خیلی هم وراجه ..یکی که به جای من فکر می کنه ..تصمیم می گیره ..بعد صدام آروم شد بیشتر شبیه زمزمه ... بایدم بدنش سنگین باشه یک مرد سیاه و خشنه خب !
اینارو که گفتم خودش را عقب کشید و وحشت زده به در اشاره کرد و گفت: پاشو ..پاشو برو بیرون ... تو باز خل شدی ؟!
به اتاقم برگشتم . روی تختم دراز کشیدم . هنوز بدنم می لرزید . دلم از خودم به هم می خورد . به سقف خیره شدم . می خواستم بخوابم .
اینکه وقتی توی اتوبوس مردانی را دیده ام و می بینم که شب قبل را درست نخوابیده اند و از خواب شیرین صبحشان زده اند ... و یا زنانی که خستگی توی وجودشان هست ! یا پیرمردی که لنگه دمپایی اش را توی اتوبوس گم کرده و یا کودکی که لباس پدرش برایش گشاد بود... زنی که از شدت اعتیاد تلو تلو می خورد و نوزاد توی بغلش ونگ ونگ می کند ... اینکه اینها یک زمانی غصه های روزمره من بودند ... حرفهای تازه ای نیستند ...
"محله ما محله کولیهاست اینجا فقط صف نانوایی ها شلوغ است ! "*
این مقدمه چینی برای این بود که بگویم : ... الان برای من دیگر فرقی نمی کند بالا یا پایین فقیر یا پولدار وقتی یک چیزهایی نیست انگار ...بگذار در لیالی ملول این اوسانه زمین گردشش را همانطور که دوست دارد ادامه دهد .
--------------------
* رمائیل
1. واژه ای مانند دلسوزی چیزی برای گفتن ندارد ، دلسوزی بیماری عفونی است ! "فردریش نیچه"
3. مازوخیسم!