" من دختر تو نیستم لعنتی " !
رفته
بودم کتاب بخرم و لیست کتابها توی دستم عرق کرده بود ... به خیال خام خودم انجا را یک مکان فرهنگی تصور کرده بودم ... ولی با دیدن آن همه فقر فرهنگی بدجوری غمزده شدم ... ظاهرن انجا هم یک مکان مذهبی است و تو باید اجبارن به آیینشان درآیی و گرنه خدا نفرینشان می کند!گریه
ام گرفته بود ، هاج و واج مونده بودم ... یعنی چی ؟" خب دیوونه تو که دفه اولت نیست ،از این چیزا می بینی ، چرا نمی خوای این قضیه رو هضم کنی "؟
سرخورده
می شوی به سراغ یکی از مسئولین نمایشگاه می روی ..." آقا من دنبال ناشر خاصی هستم "، با نگاه خریدارانه اش سر تا پایت را ورنداز می کند ...:آقا نشر چشمه اومده؟ "نه " ...مس؟"نه" ...نیلوفر؟"نه" ...امیر کبیر؟"نه"... پس کی اومده ؟ امامت! ولایت!... ِبه نشر (وابسته به آستان قدس رضوی ) ! ناشران قم! خانوم این همه ناشر...
:" ... بله ...! بله...! "
ببینم
خانوم من شما رو قبلن جایی ندیدم ، خیلی قیافه ات آشناست ...." خر خودتی عوضی".هنوز
30 دقیقه از ورودت به نمایشگاه بین المللی نمی گذرد که دست از پا درازتر ، عطایش را به لقایش می بخشی و کاغذ مچاله شده ی توی دستت را با عصبانیت پرت می کنی روی زمین !"گور بابای هر چی قضیه ی فرهنگیه ! "
به
سمت در خروجی می روی ... غرفه شیرینی های سنتی کرمانشاه توجه ات را جلب می کند .. یک جعبه کاک می خری و می روی به دیدن دوست وبلاگی ات " کتی " !***

شاید
آنقدر ها هم که فکر می کنیم زندگی سخت و پیچیده نیست ... کی می دونه ؟ ... کسی چه می دونه ؟2. سهیلا: بعد از این همه آخرش نفهمیدم تو به چه چیزی امید داری، سمیه؟ !
من
: سهیلا؛ باز منو انداختی توی هچل ها ..."سرم را توی دستهایم می گیرم و بعد هر چی فکر می کنم یادم نمی آید اصلن برای چی زنده ام؟
زور
می زنم تا شاید بهانه ای قشنگ تر از اجبار ، برای بودن ، پیدا کنم..".3. آنچه متقاعد کننده است ، الزامن حقیقت نیست، صرفن متقاعد کننده است . یادداشتی برای خرها !
----------------------------------------------------------------------------------------
پ
. ن. 1. دهمین نمایشگاه بین المللی خراسان – مشهد 23تا30آبان _ 14 الی 21پ
.ن.2. سهیلا ، بهترین رفیق سالهای تنهایی من !پ
. ن.3. نیچه بزرگپ
.ن.4. بعد از اون بعدازظهر سگی یک شب به یاد ماندنی رو با دوست خوبم کتی و نیما همسرش داشتم.
Some of this days/ you´ll miss me honey
جلوي آينه مي ايستد به موهايش که حالا به زور تا روي شانه هايش می رسد ، دستی مي کشد . چند ثانيه اي به خودش زل مي زند ، بعد از آينه و تصويرش فاصله مي گيرد به سراغ کتابهاي نيمه خوانده اش مي رود ، تهوع ژان پل سارتر را انتخاب مي کند :
" به گمانم که خود منم که تغيیر کرده ام ؛ اين ساده ترين راه حل است و همچنين ناخوشايندترين ، ولي بالاخره بايد تصديق کنم که من در معرض اين دگرگونيهاي ناگهاني هستم . چيزي که هست من خيلي به ندرت فکر مي کنم ، بنابراين انبوهي از مسخهاي کوچک بي آن که ملتفتشان باشم درونم انباشته مي شود و بعد ، روزي از روزها،يک انقلاب درست و حسابي اتفاق مي افتد . اين همان است که به زندگيم جنبه ناهموار و ناهمسازي را داده است. " (۱)
کتاب را مي بندد .
"اين ساده ترين راه حل است"با خودش زمزمه مي کند .
بلند مي شود ... جلوي آينه می ایستد و دوباره خودش را ورانداز مي کند ...
: " هنوز زيبايي دختر، Some of this days , you´ll miss me honey" بلند اين جملات را تکرار مي کند ...
تيغ را بر مي دارد يک برش افقي روي پيشاني اش ...
تصوير قرمز مي شود .
---------------------------------------------------------------------
۱.ص
70 تهوع ژان پل سارتر۲.نزن برادر گلوله درد دارد...کلیک کنید!
۳. کتاب "زنده باد مرگ فرناندو آرابال "رو حتمن بخونيد .
۴. فيلمهاي معرکه "داگ ويل" و" ماندرلاي" و" بهار و تابستان و پاييز و زمستان..و بهار" رو حتمن ببينيد .
۵.ديدی آخرش مُردَمُ دريا رو نديدم ...
تمام حرکتها طوری چیده می شوند که تو به طور ناخودآگاه وارد یک بازی می شوی ... وارد یک مسیر جدید ! بر حسب عادت است یا از روی کنجکاوی است که هر مسیری سر راهت قرار می گیرد را امتحان می کنی؟!... به هر حال جلو می روی... جلوتر ...
به انتهای مسیر رسیده ای ... خشکت می زند ...آن همه هیجان و انگیزه ای که برای شروع داشتی از بین می رود ... یعنی اینجا هم خبری نبوده است ؟ بیهوده بود آن همه دست و پا زدن و تلاش کردن برای رسیدن؟
در وضعیتی قرار می گیری که نه راه پس داری و نه راه پیش ... بعد مطمئن می شوی که همه چی دست به دست هم داده اند تا تو را هل بدهند ته یک دره عمیق !
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن.۱: در تمام طول نوشتن این پست ،صحنه های مولهند درایو جلوی چشمم بود !
وقتی خودمو آرایش می کنم و توی آینه به خودم نگاه می کنم احساس میکنم چقدر این چهره رنگی دروغ است ... با این رنگهای جورواجور روی صورتم چقدر من دروغگو می شوم ...
حالم از خودم بهم می خورد وقتی دورو می شوم ... وقتی رنگی می شوم ... وقتی خودم نیستم !
اون موقع دلم می خواد با مشت بکوبم توی صورتم توی آینه و آینه خورد بشه...
مثل تو فیلما ... هه ... خنده داره نه ؟
ظاهرن این روزا فیلم زیاد می بینم :
۱. کازینو رویال: کاش منم یک جیمز باند داشتم که کلی هوامو داشت !
۲.تپه ها چشم دارند : در طول فیلم فقط به خودم فحش می دادم " خب لعنتی الان هدفت از دیدن این فیلما چیه ؟ "با سماجت نشستم و تا آخرش دیدم هر دو تا شو هم یک و هم دو !
مزخرفترین فیلمهایی بود که توی عمرم دیده بود م!
۳.کوهستان سرد :
" آقای اینمن عزیز ؛
از شمارش روز ها آغاز کردم
و بعد از آن کوهها
من دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را نمی شمارم .
به جز امید به روزی که باز می گردی .
... از این ترس ساکت که ازآن سئوالی که همدیگر را دیدیم ...
جنگ بوده این جنگ وحشتناک که هر دوی ما را فراتر از این شمارش تغییر خواهد داد ."
-----
"یک بار دیگر توی آینه سالی نگاه کردم ولی اینبار چیزی نبود که به سمت من بیاید ...
فقط ابرها ... ابرها ... و بعد... خورشید!"
۴.گناه اصلی :
" ما یک وجه مشترک داریم ، هیچ کدوممون قابل اعتماد نیستیم "
۵. کلاغ پر:فیلم فارسی با پایان بندی رویایی .. مثل کتابهای فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی .. به همین مسخرگی ! پسر خوشگلا ... دختر خوشگلا ... هه..هه..هه.. تازه فهمیدم بی پولی یعنی چی ؟!
۶.دعوت:... و دعوت می شوند به یک بازی و بعد رقیبشان تنهایشان می گذارند... ترجیحن سکوت!
۷. دور تر از او :
"ـ سیگار رو ترک کردی ؟
- بله !
- من یاد گرفتم ترک کردنو ترک کنم !"
۸. سیلویا :برگرفته از داستان زندگی سیلویا پلات.
" یکبار می خواستم خودم رو غرق کنم ، اینقدر رفتم جلو ،ولی اون مثل یک چوب پنبه پرتم کرد بیرون ، انگار منو نمی خواست !"
Do you like a drink
What do you want
می خوام بمیرم ... خیلی می خوام بمیرم !"
۹.و ..و...و..و....
□□□□□□
روی تختم نشسته ام و از چند صد کیلومتر آن طرف تر هیچ انرژی در یافت نمی کنم . تنهایم ... تنهایم ... تنهایم ... و خرت خرت موریانه ها و بوی نفت و صدای فروغی با هم تلاقی شده اند .
لیوان چایم را سر می کشم ... تلخ ... سرد !
یکم توضیحات :------------------------------------------------------------------------
۱. یک شب برای رهایی از صدای خرت خرت موریانه ها با سرنگ پر از نفت افتادم به جون تخت ولی ظاهرن تمام تلاشم بیهوده بود و الان یک همزیستی بین من و موریانه ها برقرار شده است !
۲.دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش / خوب اگه خوب ، بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
۳.به قول مهسادیگه دلی نمونده که مراقبش باشیم !
با موریانه ها از تنهایی بهتره !
با شرشر بارون از دلزدگی ...
سهیلا: درد داره مامان...
مامان : مامان جون خوب می شی!
****
وقتی من،سهیلا، محبوبه جمع می شویم و هایده هم می خواند:
"مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد..."
حتی اگر حرفی هم بینمان ردو بدل نشود این موسیقی که فضا را پر می کند چه خوب جای هر سه تای ما حرف می زند؛
مهم نیست
هیچ چیز مهم نیست؛
"اگر زندگی عذابه یه حباب روی آبه
من به گریه هام می خندم..."
وقتی سهیلا می گوید زندگی درد دارد واین درد توی تنش است، وقتی تمام زندگیش سنگ دارد و این سنگ ها هیچ وقت از جلوی راهش کنار نمی روند وقتی محبوبه دردِ توی وجودش را زار می زند... وقتی هق هق شان با هم تلاقی می شود...
من خیره به جفتشان... حتی نمی توانم گریه کنم.
****
مامان: خوب مامان جان؛ این که گریه نداره... همه درد دارن... از بس غصه می خوری... از بس غمگینی... تو با این کارات خودتو می کشی مامان جون...
سهیلا: مامان؛ همه درد دارن... ولی درد من پایانی نداره... تمومی نداره... بریدم به خدا...
****
هر سه نفرمان سکوت کرده بودیم و به نقطه مقابلمان زل زده بودیم و موسیقی به جای هر سه نفرمان حرف میزد...
سهیلا تو دلش صخره داره، دوتا صخره بزرگ یکی این طرف یکی اون طرف، سهیلا تو دلش درد داره...
مشهد 28 مهر 87-
----------------------------------------------------------------------روزها سبکبارند
من شانه هایم را به دوش می کشم
دنبال اتفاق خاصی نیستم
از من گذشته است که به تو فکر کنم دلتنگیهایم که قد می کشند
برای صعود
تلاش
بیهوده است
من آخرین سیگارم را آتش زده ام ....
بخشی از شعر از کتاب ما در دندانهایمان حبس بودیم / سهیلا دیزکلی/مشهد/83/نشر خیزران