تبليغاتX
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
|پنجشنبه 25 مهر1387-23:12

خدا موجودات احمق رو دوست داره

منم تو رو دوست دارم...

درست مثل خدا !

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
|سه شنبه 23 مهر1387-20:55

                 

کلمات تکراری را حذف می کنم .

تنها چیزی که باقی می ماند ، سه نقطه پایانی تمام جمله هاست ، اینطوری :

....

...

-------------------------

پ.ن.۱ : به شدت دارم از گفتن خیلی چیزها خود داری می کنم . یک جور تلقین مثبت و از این جور چرت و پرتا برای تغییر در روند زندگی ! هه !

پ.ن.۲:خود سانسوری مدرن !

پ. ن.۳ : اینجا را بخوانید .

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
|یکشنبه 21 مهر1387-4:34

اتاق شماره 6 منو به  بازی تصاویر جالب دعوت کرده بود و در این مدت تصویری که می خواستم جالب باشد رو پیدا نکردم ولی این عکس جدید رو به طور اتفاقی یک جا دیدم و به نظرم جالب اومد و ...

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
|پنجشنبه 18 مهر1387-0:27
داستان فیروز کوه هم تمام شد ، 3 شب و 2 روز آنجا بودم . شاید 20 تا فیلم تکراری و غیر تکراری با الناز تماشا کردیم چقدر به همه چی خندیدیم به درز دیوار به گریه هایمان به لباسهایمان به عکسهایمان به خاطراتمان به همه چی فقط خندیدم .. تمام شد .. شاید زیباترین جاده ای بود که توی عمرم دیده بودم. قائمشهر - فیروزکوه .

---------------------------------------

1. الناز : خاطراتی که با آلزایمرم مست می کند . اینم آدرسش: http://kheialbaf.blogfa.com/


نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
اگه گلخونه می خوای من..|جمعه 12 مهر1387-18:32

 

باران می بارید و من این طرف شیشه های بخار گرفته اتاق،پر پر می زدم برای خیس شدن زیر باران

و ناگهان توفان شروع شد بدون هیچ مقدمه ای ... آنقدر خوشحال شده بودم که در تمام عمرم سابقه نداشت ،ذوق کرده بودم مثل بچه ای که عروسکی جدید به دستش داده باشند.  به خودم می گفتم برو خوش باش دختر ، دیگه همه چیز تمام شد ... زودتر از ان چیزی که فکرش را هم بکنی ...

زمان گذشت و طوفان تمام شد ... من خوابیدم .. صبح... آفتاب ... نور .. زیبایی...

من اما هنوز زنده بودم ... چه حالی داشتم من  ... گریه ام رو نمی توانستم کنترل کنم ... فقط چند آنگسترم به ابدیت نزدیک بودم ..فقط چند آنگسترم .. باید تمام می شد ولی نشد !

حرکت دستها...پاها...بدنم ..همه نشانه زندگی بود .یعنی باید ادامه بدهی ...ا

اتفاق افتاده بود در جایی دیگر ..نه برای من ..

تلنگری کوچک برای یک خوشی ابدی ..اما نشدکه این خوشی مستدام شود !

اخ که اگه طوفان ادامه پیدا می کرد ....

----------------------

پ.ن.۰: دوستی به من گفته بود :لابد در بدبختی دیگران لذتی هست که ... ! و من در جواب باید اعلام کنم این که مسلمه که هیچ لذتی در بدبختی دیگران نیست ، گر چه که معتقدم هر بلایی که سر هر کسی می آید بازتاب رفتارهای خودش هست و یا خودش این طور خواسته که باشد ... به قول معروف خود کرده را تدبیر نیست .

پ.ن.۱: ساری بزرگترین و بی سابقه ترین طوفان عمرش را پشت سر گذاشت ، و البته خسارت مالی و جانی هم داشت . اهل ساری نیستم موقتا ساکن آنجا هستم .

پ.ن.۲: همسفرم کتاب می خواند "زهیر پائولو کوئیلو" از کوئیلو خوشم نمی آید ، بماند که طرفدارهای زیادی دارد و خیلی ها هم کارهایش را دوست دارند ولی من نمی توانم با این جور نویسنده ها ارتباط برقرار کنم چرایش راهم می دانم ولی گفتنش اینجا جایز نیست!

البته حتما نویسنده قهاری است که توانسته با جادوی کلماتش عده زیادی را مسحور خودش کند ! 

پ.ن.۳:شهر کوچک ـ امکانات کم - بلاگفای همیشه خراب و سکوت من باعث شده دیر به دیر به اینجا رسیدگی کنم . ولی به تمام آنهایی که به من سر می زنند سر می زنم و می خوانمشان با ردپا ویا بدون رد پا ...

پ.ن.۴ : پر از حرفهای و تجربه های جدیدم 

پ.ن.۵: دلم برای نمی دانم چه چیز لک زده است !

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
|سه شنبه 9 مهر1387-17:45

 

سیب از درخت افتاد و  نیوتون کشف شد!

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |