تبليغاتX
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
|چهارشنبه 30 مرداد1387-21:48

                               

           اینم یکی از کارای  کته کلویس به نام Mourning-man

-------------------------

پی نوشت یک : امروز حالم خیلی خوبه ، عجیب نیست چون طی یک حرکت انقلابی جواب یکی از این

ماموران فضول و هیز چشمو دادم .

پی نوشت دو :  در توضیح  پ . ن. ۱ : کولی بازی هم بد نیست بعضی وقتا (طوفان خنده ها) !!!!

پی نوشت سه : بعضی آدما واقعا کلافه کننده اند ، انگار سوزن گرامافونشون گیر کرده باشه ، یک سئوالو

 ۱۰۰ بار می پرسند ... در چنین مواقعی دلم میخواد مانیتور کامپیوتر اونم ازاین قدیمیا رو تو سرشون

خورد کنم !

پی نوشت چهار : چقدر اینایی که با چشماشون می خندند قشنگند .( بی منظور، بی منظور...)

          Mourning : a time when pepole  are very sad because somebody has die

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
اطلاع ثانوی...|دوشنبه 28 مرداد1387-12:12

 

منم مثل مامان فقط یک چراغ دارم. وقتی خاموش می شود درونم ظلمت مطلق است . وقتی قهرم با

تمام دنیا قهرم با خودم بیشتر .[1]



1.      پرنده من – فریبا وفی – ص 136

2.  کاریکاتورای مانا نیستانی همیشه برام جذاب بوده اینجا رو کلیک کنید شما هم لذت ببرید !

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
سقوط|شنبه 26 مرداد1387-15:17

مثل پشه سرگردانی که به شیشه می خورد ،

 می خواستم پرواز کنم 

                                     سقوط   کردم!

 

-------------------------

۱. آخخخخخخخخخخ سرم!

۲. سایه عزیزم دلم برای شعرات تنگ شده بیااااااااااااااا!

۳. از کلمه دکتر حالم بهم میخوره !(اصلا ایهام نداره )!!!!

۴.به فلسفه یعنی رنج هم سری بزنید !

۵. و به اینجا هم بروید  : با کمال میل به دوزخ می روم ! 

 

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
اصلا نمی فهمم !!!|پنجشنبه 24 مرداد1387-9:42

چقدر احمقانه است وقتی می دانی و می فهمی ، دراز می کشی و پشتت را به زمین می کنی که یعنی من می فهمم ...

که فهمیدن کار هر خری هست ..

.

....................................................

دلم گرفته و دیگر نمی شود بهتر ..

 

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
زمستان ... |شنبه 19 مرداد1387-12:32

 " هر زمستان به خودم می گفتم ، امسال از سرما می میرم و هر سال زمستان پشت زمستان می آمد و می رفت و من هنوز از سرما نمرده بودم . این زمستان با دفعه های قبل یک جورایی فرق داشت ... "

توی همین فکرها بود که ماشینش افتاد توی گودال ...بدجوری گیر کرده بود . هر چه زور زد ، ماشین حتی یک تکان کوچک هم نخورد که نخورد ... چاره ای نبود باید صبرمی کرد تا یک نفر از آن جا رد می شد که آن هم از محالات بود ... تا جایی که که چشم کار می کرد از آبادی و زندگی خبری نبود ... هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید.

" یا از سرما می میرم و یا امشب غذای گرگها می شوم ."

فقط برف بود و برف و این سفیدی یکنواخت چشم ها را آزار می داد . از ماشین پیاده شد چند قدمی برداشت  تا زانوهایش توی برف فرو رفت . بین زمین و آسمان بود نه راه رفت داشت و نه برگشت .

" مامان گفته بود بی خیال رفتن بشوم و فردا بروم ولی  من با لجاجت کار خودم را کردم . امروز هر طوری شده باید خودم را به بابا برسونم  وگرنه حیووناش از گرسنگی می میرن ..."

تمام آذوقه ای که برای آنها برداشته بود ورانداز کرد 2 تا بسته 10 کیلویی پای مرغ و یک کمی هم نان خشک .. برای چند روزشان  کافی بود .

داخل ماشین برگشت تمام حواسش را متمرکز کرد تا چاره ای بیندیشد ، اولین چیزی که به ذهنش رسید روشن کردن آتش بود و لی چیز قابل سوزاندن نداشت یک کیف برزنتی که نهایتاً نیم ساعت او را گرم می کرد ... ساعتی گذشت سرما کلافه اش کرده بود . احساس می کرد نوک دماغش قندیل بسته ... پیاده شد . از دور سایه گرگها را  می دید .. با نگرانی و ترس یکی از بسته ها را برداشت و در فاصله 200 متری از ماشین روی زمین ریخت تا اگر حیوانی قصد آزارش را داشت با دیدن آن غذاها  خوردن او را به تعویق بیاندازد . دیگرآمادگی پذیرش هر اتفاقی را داشت .

روشنایی رو به تاریکی می رفت و برفهای نرم یخ بسته بودند داخل ماشین رفت زانوهایش را توی بغلش گرفت و به در تکیه داد ... شب بود و تاریکی و صدای زوزه گرگها ...

Ÿ

اشعه های ملایم خورشید بر لایه نازکی از برف که شب پیش روی ماشین نشسته بود میتابید...

----------------------

به اینجا هم سر بزنید . مردمک خالی

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
درخت زیبای من |سه شنبه 15 مرداد1387-10:28

خانه غرق سکوت بود ،مثل این که مرگ پاهایی از مخمل داشت . شب در کنارم می ماند . و من به پرتغالی ام فکر می کردم . به قهقهه هایش ، به نحو حرف زدنش . حتی زنجره های بیرون از "خرت خرت" ریشش تقلید می کردند . نمی توانستم از فکر کردن به او دست بردارم . دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه . درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش بودن نبود . بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود . درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد ، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پا ها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد.

.................................................................

و اما توضیحات :

1. بخشی از کتاب درخت زیبای من نوشته واسکانسلوس انتشارات راه مانا

2 . هدف اصلی من از این بخش معرفی کتاب به مخاطبان عزیز این صفحه می باشد .

3. من با شخصیت اصلی این داستان آنقدر همذات پنداری کردم که تا چند روز درگیر اتفاقات این داستان بودم .

4. خودم به خودم : بابا قدرت تخیل بالا !

۵.این روزا اینقدر به در و دیوار می خورم که باعث خنده خاص و عام شدم .مثلا:دیروز افتادم توی حوض آب!!!! 

 ۶. با تشکر از مجتبی خجسته فر به خاطر این کتاب..

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
منطق الطیر عطار|چهارشنبه 9 مرداد1387-20:55

1.      شعر از زینب صابر

بیم آن می رود  که عاقبت

منطق الطیر عطار را کنار بگذاری

و عاشق یک گنجشک چاق شوی

که هیچ گاه در حمام ادکلنش ،در زیر باران خیس نشده است

چه برسد به این که ...

به تخیلش خطور کند

                             که یک اقیانوس بی درمان چه می تواند باشد ؟

                

و با هم عروسی کنید

و از زور خوشحالی

هی بچه بیاورید

بچه های خنگ و پخمه و زرزرو

و صد هزار مرتبه شکر

که از چار ستون بدن سالم

مگر از یک شاعر به اضافه یک گنجشک چاق

نتیجه دیگری هم می توان انتظار داشت؟

در آن وضع دیدنی هم باید باشی

اگر دل و دماغی بود به تو می خندیم و

برایت گریه می کنیم

که ته چشمهایت

هنوز                       

       هنوز

                   هنوز

چیزی مانده که

که یعنی :

منطق الطیر عطار را کنار گذاشتی

و فراموش کردی

که عقابها اوج می گیرند!

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
پریشان گویی |شنبه 5 مرداد1387-19:3

ساعت صفر دقیقه بامداد، من زل زده ام به صفحه سفید شطرنجی دفتر و روان نویسی که شوق نوشتن را در من بیشتر می کند. اینsms هم نرفت . بعدا برایت می فرستم .

آی عشق ... آی عشق... چهره آبی ات پیدا نیست ...[1]

یک دقیقه بامداد ؛ همچنان به مغزم فشار می آورم که چیزی بنویسم به زور هم که شده باید بنویسی ! مثلا برنامه ات برای دو سال آینده!!!

من پوزخندی می زنم !

دو دقیقه بامداد ؛ پیام جدیدی می آید با مضمون مزخرف و تکراری .

ای کاش توی این پیامها حرف جدیدی برای خواندن باشد!

3دقیقه  بامداد ؛ sms جدیدی رسید ؛

-         جونم کاری داشتی؟

-     نه ، فقط داشتم فکر می کردم که چقدر فاصله ها زیاد است و چقدر زمین کوچک است و آسمان دست نیافتنی. من از هر نقطه که شروع کنم دوباره به سر جای اولم بر می گردم ، این قانون طبیعت است ! این طور نیست؟!!

طبیعت منطقی لعنتی !!

4 دقیقه بامداد ؛ چیزی توی سرم وول می زند اگرتیغ می داشتم پیشانی ام را پاره می کردم تا تمام آنها بیرون بریزند !

5 دقیقه بامداد ؛ فردا روز پرکاری است ، باید بخوابم.

6 دقیقه بامداد ؛ حرف تازه ای برای گفتن باقی نمی ماند به جز اینکه ،خسته ام و خمیازه های پشت سرهم کلافه ام کرده !

7 دقیقه بامداد ؛ دلتنگم..غمگینم.. تنهایم...

8 دقیقه بامداد ؛ جهان به سمت ابدیت در پیش است !

9 دقیقه بامداد ؛ تیک ..تاک .. تیک... تاک

10 دقیقه بامداد ؛ خش خش روان نویس روی صفحه سفید کاغذ پایان ماجرا را رقم میزند .

11 دقیقه بامداد ؛

 این حس لعنتی که مرا چوب می زند

این چوب بی صدا که مرا خوب می زند

دیگر رسانده مرا به انتهای من

شلاق گرفته به دست و بکوب می زند ..[2]

12 دقیقه بامداد ؛ بی قرارم ، چقدر این دقایق طولانی شد!

13 دقیقه بامداد ؛ من در انتظار گودو...

14دقیقه بامداد ؛ سلام... تو نیستی ، اگر هم بودی دردی از من دوا نمی کردی !!!!

15 دقیقه بامداد ؛ دستهای خسته ام در انتظار نوشته ای جدید بی تابانه روی صفحه کاغذ وول می زند.

16 دقیقه بامداد؛ لعنتی قرار بود داستانی شوی تا این توهم گیج از من دور شود .

17 دقیقه بامداد ؛ گندمزار بود و زندگی ... زنی که فرار می کرد ....[3]

 

 --------------------

 

1.       احمد شاملو

2.       سهیلا دیزگلی

3.       برای خواندن داستان 17 دقیقه بامداد می توانید به آرشیو تیرماه مراجعه کنید .

4.       این ها فقط پریشان گوییهای یک شبم بود !!!

5.       این روزها از علامت تعجب زیاد استفاده می کنم ، دقت کنید !!!!

۶.    دلم می خواست با تیغ پیشونیم رو می شکافتم تا اونهمه جانور بدبواز توی سرم بریزه بیرون ... فیلم اعتراض( مسعود کیمیایی )مربوط به دقیقه ۴


  


 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
|پنجشنبه 3 مرداد1387-10:2
 

یک : مامان اجازه !

دو: سکوت

یک : مامان ... من نمی خوام به دنیا بیام ! 

 

...........

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
می گوید ویران کن ! |پنجشنبه 3 مرداد1387-9:32

 من مثل آدمی هستم که می ترسم. از این می ترسم که مرا ترک کنند . از آینده می ترسم . از دوست داشتن  می ترسم . از خشونت ، از عدد ، از ناشناخته ، از گرسنگی ، از بدبختی ، از حققیقت می ترسم .

 

 .......................................

یک کم توضیح :

1.      بخشی از کتاب می گوید ویران کن مارگریت دوراس

2.      شبی از شبهای زمستان مسافری اسم کتابی از ایتالوکالوینو است ، انتخاب این اسم سلیقه ای است . گرچه از خواندن کارهای کالوینو لذت می برم ولی افکارم هنوز به آن شدت نیست !

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |