تبليغاتX
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ...
پرنده من !|دوشنبه 31 تیر1387-13:2

......راه رفتن خوب است . همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می خورد. وقتی که فقیری و کرایه تاکسی گران تمام می شود . وقتی که ثروتمندی و چربی های بدنت با راه رفتن آب می شود. اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی . اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی . برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابانها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی . وقتی جوانی . وقتی پیری. وقتی هنوز بچه ای . هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه و برای توقف بعدی باید راه رفت . ....

.... کسی که پرنده اش از جایی پر بکشد ، مشکل می تواند همان جا بماند در خانه خودش هم غریبه می شود.

آیا من هم پرنده ای دارم؟!

.......................................................

یک کم توضیح:

 

·          بخشی از  داستان پرنده من نوشته فریبا وفی

 

·         حال و هوای من این روزها این طوریه!!

 

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
|شنبه 29 تیر1387-15:44

 

روی دیوار های شهر دلتنگی های آدم ها حک شده

روی زمینهای خاکی .. ،توی آبهای راکد جویها

خستگی های ما تکرار می شود

تمام روزهایم را می شمارم

365 روز گذشت

بهار است ! فصل گل! فصل زیبایی !

روزهایم خاکستری می شوند !

  

من این پایین توی راه پله های تمام آپارتمانهای شهر

روی سکویی در اتوبانی دور

روی زمین های خاکی فراموش شده نشسته ام

و تمام روزهایم را پشت شیشه های عینکم مرور می کنم:

"همین کوچه لعنتی

بادیوارهای آجری

و خانه های نا همگون

مرا به گذشته می برد . "

 

این خستگی ها .. این روزهای تکراری ، نه .. اصلا پایانی ندارد

شب خفقان مرگ است

 و زوزه  سگها

هیچ فرجامی را نوید نمی دهد!

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
|شنبه 29 تیر1387-14:52

...و خسرو شکیبایی هم رفت .

                                 

                           "روحش شا د"

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
نفر ششم|چهارشنبه 19 تیر1387-15:12

 

 

ما ده نفر بودیم ، تنها با قیمانده های این دنیای بزرگ  ... .

ما روز های زیادی را در بی خبری و ترس با هم سپری کردیم . برای مقابله با گرسنگی با توجه به شرایط موجود چاره ای جز این نداشتیم که یک تصمیم کلی بگیریم . بعد از کلی کلنجار رفتن و همفکری به این نتیجه رسیدیم که یک نفر ، برای بقای بقیه باید داوطلب شود تا از وجودش استفاده کنیم. همه به هم نگاه می کردیم هیچ کس حرفی    نمی زد .

بنابراین  قرعه کشی کردیم تا نوبتی آماده پذیرش مرگ شویم .

 قرعه کشی انجام شد و من نفر ششم شدم !

   „ðð

دیشب  احساس می کردم که آخرین شب زندگی ام است ، صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم رویاهای شبهای گذشته ام به واقعیت پیوسته است . سکوتی عجیب اطرافم را گرفته بود، هیچ چیزی سرجایش نبود . یک اتفاق ؟! شاید هنوز خوابم ! شاید هم اینها داستانهایی است که می خوانم ، کتابهایی است که ورق می زنم و یا صحنه هایی از یک فیلم است که مرا درگیر خودش کرده است؟! به سختی از جایم بلند شدم ، اطرافم را نگاه کردم هیچ کس نبود خودم را در خلأیی وحشتناک تنها یافتم ، نه دیواری بود ، نه اتاقی ، نه روشنایی ، نه موجود زنده ای .

 همه چیز به طرز مرموزی از بین رفته بودند!

„ðð

چند بار می خواستم فرار کنم اما از ترس اینکه غافلگیر شوم هی به تأخیر می افتاد . آخر سر از غفلت آنها استفاده کردم و پا برهنه شروع به دویدن کردم ، با سرعتی که همیشه توی خوابهایم می دویدم . کاش کفشهایم پایم بود آن وقت پرواز می کردم .

بیرون از آن جا آسمان خاکستری بود ، این خاکستری با همه رنگهای که تا به حال دیده بودم فرق می کرد این رنگ همراه سکوت فقط وحشت آور بود و دیگر هیچ .

خیلی دور شدم طوری که دیگر مسیر آمدنم را هم تشخیص نمی دادم . دنیای بیرون با دنیای آن جا فرق می کرد ، وحشتی بزرگتر از مرگ بیرون منتظرم بود ، مرگ یک لحظه بود، فقط یک لحظه ... بعد  بی حسی و بی خبری و همه چیز تمام ...!

 هیچ امیدی به هیچ چیزی نداشتم . همان جا  ، روی زمین خاکی ، نشستم و به آسمان نگاه کردم . دوردستها در مهی غلیظ فرو رفته بود .

 با خودم درگیر بودم راهم را ادامه بدهم یا نه ؟  که ناگهان به ذهنم رسید برگردم باید برمی گشتم، باید برمی گشتم ...

„ðð

هر هفته ؟ شاید ...هر چند روز یک بار؟ نمی دانم ، مشخص نبود ، حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته بود ، نوبت یکی می شد . حسابی بی رمق شده بودم ، این روزها من در غذای آن ها شریک نمی شدم .

 حالا ترجیح می دادم هر چه سریع تر نوبتم بشود ،  تمام توانم تحلیل رفته بود ، عملاً یک جنازه بودم ... .

قبلا فکر می کردم ، اهمیتی ندارد که بمیرم یا زندگی کنم ، تنها مسئله مهم احمقانه بودن این زندگی لعنتی است ، اجباری بودنش است . حالا در این موقعیت خیلی مهم است که بمیرم ، باید بمیرم ، باید از این رنج تدریجی نجات پیدا کنم .

 „ðð

تمام نمی شود ، پس کی نوبتم می رسد ، از ضعف و ناتوانی خوابم برد ، نمی دانم چقدر گذشت ، یک دفعه از خواب پریدم ، داشتم می لرزیدم ، نمی دانم از ترس بود یا از سرما ... پنجمی هم رفته بود .

بعدی من بودم!   

 

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
شاعران ذات اندوهگین انسان را می سرایند |سه شنبه 18 تیر1387-10:5

"شعری از زنده یاد رضا شهید ضیایی"

 

شاعران ذات اندوهگین انسان را می سرایند

فیلسوفان کتاب مقدس تردید را

و فاجران حدیث دربه دری را

□□□

دل  ما و شما

دل ما و جهان

دل اندوهگین ما و تعزیه گردانانی          

که از کنار این دریچه می گذرند

از خطوط موازی از کنار شما و جهان

□□□

بگذار لالایی گران در لیالی ملول

اوسانه ی تنهایی ما روایت کنند

ما را ذات اندوهگین انسان را

وقتی کنار خطوط موازی

            از هوش می شویم

                        خاموش می شویم

                                    فراموش می شویم.

 

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
برای همینه که من همیشه سرگردونم !|چهارشنبه 12 تیر1387-16:53

 

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم یک خلاء  بزرگ توی وجودم احساس کردم اون موقع 14 سالم بود که این موضوع را فهمیدم ، خیلی گریه کردم غش و ضعف کردم اما فایده ای نداشت مُرده که بر نمی گرده باید صبور بود و جای خالیشو یک جورایی پر کرد .

خانم بدیعی فکر می کرد که من عاشق شدم و دائما این مسئله را تکرار می کرد : (ناقلا عاشق شدی ؟ چرا مخفی میکنی ؟ چشات دروغ نمی گه ؟)

مامان نوی سرش می زد و می گفت ، نه ، مرتد شده ، الهی خیر نبینه اونی که تو رو به این روز در آورد ،  تو آخرش با این کارات مارو نابود می کنی ...

بعد به این نتیجه رسیدند که من دیوانه شدم و بردنم پیش یک روانپزشک اونم یک نگاهی به سرو وضعم انداخت و گفت کاملا مشخص و واضحه که ، یک شوکه ، خیلی خطرناکه هر طوری شده مشغولش کنید البته نذارید کتاب بخونه. حواسشو پرت کنید ، نذارید از هیچی سر در بیاره !!!

از همون زمان،  همش به خاطر نبودنش گریه می کردم ، راستش   بین خودمون باشه، خیلی گشتم یک جایگزین پیدا کنم اما پیدا نشد که نشد ... تا حالا هم هیچ کسی نفهمید که نیچه راست می گفت که خدا مرده  برای همینه که شب و روزام با هم قاطی شدند برای همینه که من همیشه سرگردونم !!!!

 

                                         

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
دیگر شب است .|دوشنبه 10 تیر1387-10:1

  نه ، من نه آنم ، آنکه مویه می کند دیگری است

من تاب مویه نداشتم

ماهوت های سیاه را رها کن تا آنچه را پیش آمده بپوشاند

بگذار چراغ ها کوچ کنند               

             ! دیگر شب است                                       

   (آنا آخماتوا)                                                                 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
زیستن سخت ساده است ....|پنجشنبه 6 تیر1387-11:11

 

ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر قلتکی می رود          

 "و گفتن که سگ من نبود "

ساده است ستایش گلی و چیدنش

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسان دوست داشتنش بی احساس عشقی       

"او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نیمه شب است "

ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران

زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زیم . 

باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم .    

شعر از مارگوت بیکل ، ترجمه احمد شاملو  

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |
17 دقیقه بامداد |شنبه 1 تیر1387-15:44

 

 

از ترس اینکه کلید گم شود آن را محکم توی مشتش گرفته بود . همیشه هراس این را داشت که پشت در بماند و کسی در را برایش باز نکند یا بی موقع بازکند . بی تابانه در را  باز می کند ، کسی نیست .

پشت در باد مهاجم پیچ و تاب می خورد .

در بسته می شود . کلید تو دستهای زن عرق کرده بود ، نفسی عمیق می کشد . گرد و غبار سرفه اش  می اندازد .

 

 

نوشته شده توسط سمیه گروسی نژاد |